Ganj e Hozour Programs

Ganj e Hozour Programs

Parviz Shahbazi

Interpretations of Rumi's poems in Farsi and English under Ganj e Hozour (Tresure of Presence)

Categories: Technology

Listen to the last episode:

برنامه صوتی شماره ۸۳۳ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی۱۳۹۹ تاریخ اجرا: ۲۲ سپتامبر ۲۰۲۰ - ۲ مهرPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهنسخه کوچکتر مناسب جهت پرینتمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۵۸۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 582, Divan e Shamsاگر خواب آیَدَم امشب، سزایِ ریشِ خود بیندبه جایِ مَفْرَش(۱) و بالین همه مُشت و لَگد بیندازیرا خواب کَژْ بیند که آیینهٔ خیالست اوکه معلومست تَعبیرش، اگر او نیک و بَد بیندخصوصا اَندرین مجلس که امشب دَرنمی‌گُنجَددو چشمِ عقلِ پایان بین(۲) که صد ساله رَصَد بیندشبِ قَدرست وصلِ او، شبِ قَبرست هجرِ اوشبِ قَبر از شبِ قَدرش کرامات(۳) و مَدَد(۴) بیندخُنُک جانی که بر بامَش همی چوبَک زَنَد(۵) امشبشود همچون سَحَر خندان، عَطایِ بی ‌عدد بیندبرو ای خوابْ خاری زَن تو اندر چشمِ نامَحرمکه حیفَست آنکه بیگانه درین شب قَدّ و خَد(۶) بیندشرابَش دِه، بِخوابانَش، بُرون بَر از گُلِستانَشکه تا در گردنْ او فردا زِ غم حَبْلِ مَسَد(۷) بیند*بِبُردی روز(۸) در گفتن، چو آمد شب خَمُش باریکه هَرکْ از گفتْ خامُش شد، عوض گفتِ اَبَد بیند* قرآن کریم، سوره لهب(۱۱۱)، آیه ۵Quran, Sooreh Al-Masad(#111), Line #5« فِي جِيدِهَا حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ.»« و بر گردن ريسمانى از ليف خرما دارد.»مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۴۴۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1444, Divan e Shamsای عشق که کردستی تو زیر و زبر خوابمتا غرقه شد‌ست از تو در خونِ جگر خوابممولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۲۵۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1258, Divan e Shamsگر غمی آید، گلوی او بگیرداد ازو بستان، امیرِ داد باشمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۰۵۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 3056, Divan e Shamsقضا که تیرِ حوادث به تو هَمی ‌انداختتو را کُند به عنایت از آن سپس سپریمولوی، دیوان شمس، رباعی شمارهٔ ۸۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Robaaiaat)# 89, Divan e Shamsای ماه، چنین شبی تو مهوار، مخسبدر دور درآ، چو چرخ دوّار مخسببیداری ما چراغ عالم باشدیک شب تو چراغ را نگهدار، مخسبمولوی، دیوان شمس، رباعی شمارهٔ ۸۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Robaaiaat)# 87, Divan e Shamsای دل دو سه شام تا سحرگاه مخسبدر فرقت آفتاب، چون ماه مخسپچون دلو درین ظلمتِ چَه ره می‌کنباشد که برآئی به سر چاه، مخسبمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۳۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 3030, Divan e Shamsجمع خرانی نگر که گاوپرستندیاوه شدستند بی‌شکال و فساریرو به خران گو که ریش گاو بریزادتوبه کنید و روید سوی مطاری(۹)تا که شود هر خری ندیم مسیحیوحی پذیرنده‌ای و روح سپاریاز شش و از پنج بگذرید و ببینیدشهره حریفان و مقبلانه قماریچون به خلاصه رسید تا که بگویمسوخت لبم را ز شوق دوست شراریماند سخن در دهان و رفت دل منجانبِ یاران به سوی دُور دیاریمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۵۳۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #530 با چنین غالب خداوندی، کسیچون نمیرد؟ گر نباشد او خسیبس دل چون کوه را انگیخت اومرغ زیرک با دو پا آویخت اوفهم و خاطر تیز کردن، نیست راهجز شکسته می‌نگیرد فضلِ شاهای بسا گنج آكنانِ کُنج‌کاوکان خیال‌اندیش را شُد ریشِ گاو(۱۰)گاو، که بُوَد تا تو ریش او شوی؟!خاک چه بُوَد تا حَشیش(۱۱) او شوی؟!چون زنی از کار بد شد روی زرد(۱۲)مَسخ(۱۳) کرد او را خدا و زُهره کردعَوْرتی(۱۴) را زُهره کردن مَسْخ بودخاک و گِل گشتن نه مسخست ای عَنود(۱۵)؟روح، می‌بُردَت سوی چرخِ بَرین(۱۶)سویِ آب و گِل شدی در اسْفَلین(۱۷)خویشتن را مسخ کردی زین سُفول(۱۸)زآن وجودی که بُد آن، رَشکِ عُقولپس ببین کین مسخ کردن چون بودپیش آن مسخ، این بغایت دُون بوداسبِ همّت، سویِ اختر تاختیآدمِ مسجود را نشناختیآخِر آدمْ‌ زاده‌ای ای ناخَلَف(۱۹)چند پنداری تو پستی را شَرَفچند گویی من بگیرم عالمیاین جهان را پُر کُنم از خود، همی؟گر جهان، پُر برف گردد سر به سرتابِ خور(۲۰) بگدازَدَش با یک نظروِزْرِ(٢١) او و صد وزیر و صدهزارنیست گرداند خدا از یک شَرار(٢٢)عینِ آن تَخییل(۲۳) را حکمت کندعین آن زهرآب(۲۴) را شربت کندآن گمان‌انگیز(۲۵) را سازد یقینمِهرها رویاند از اسبابِ کین(۲۶)پَروَرَد در آتش، ابراهیم راایمنیِّ روح سازد بیم رااز سببْ سوزیش من سَوْدایی ام(٢٧)در خیالاتش چو سُوفِسْطایی ام(٢٨)مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۸۰۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #2801 عاشقان کلّ، نَی عُشّاقِ جُزومانْد از کُلّ آنکه شد مشتاقِ جُزوچونکه جُزوی، عاشق جزوی شودزود معشوقش به کلِّ خود رودریش گاو و بندهٔ غیر آمد اوغرقه شد، کف در ضعیفی در زد اونیست حاکم تا کند تیمار اوکار خواجهٔ خود کند یا کار او؟مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۵۵۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #550 چون ز زنده مرده بیرون می‌کندنفسِ زنده سوی مرگی می‌تندمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۰۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 306, Divan e Shamsعشق و طلب چه باشد؟ آیینهٔ تجلّی(۲۹) نَفْس و حَسَد چه باشد؟ آیینهٔ معایبمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۲۰۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #3201 آینهٔ هستی چه باشد؟ نیستینیستی بَر، گر تو ابله نیستیمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۶۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #2263 دل، تو این آلوده را پنداشتیلاجَرَم دل ز اهلِ دل برداشتیمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۸۸۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #888 از برایِ آن دلِ پُر نور و بِر(۳۰)هست آن سلطانِ دل ها منتظرمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۵۱۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 519, Divan e Shamsگر سینه آیینه کنی، بی‌کِبر و بی‌کینه کنیدر وی ببینی هر دَمَش، کَالصَّبْرُ مِفْتاحُ الفَرَج(۳١) مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۵۳۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 537, Divan e Shamsهر جا که بینی شاهدی، چون آینه پیشَش نِشینهر جا که بینی ناخوشی، آیینه دَرکَش در نَمَد(۳۲)مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۶۳۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #2636 از قَرین بی‌قول و گفت و گوی اوخو بدزدد دل نهان از خوی اومولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #6, Line #236 گشته بی‌کبر و ریا و کینه‌ییحُسنِ سلطان را رُخَش آیینه‌ییمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۰۱۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #6, Line #1014 در همه ز آیینهٔ کژسازِ خودمَنگر ای مردودِ نفرینِ اَبَدمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۹۳۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #2935 حق، شبِ قَدرست در شب‌ها نهانتا کُند جان هر شبی را امتحاننه همه شب‌ها بُوَد قَدْر ای جواننه همه شب‌ها بُوَد خالی از آندر میانِ دَلْق‌پوشانْ(۳۳) یک فقیرامتحان کُن وآنکه حقّ است آن بگیرمؤمنِ کَیِّس(۳۴) مُمَیِّز(۳۵) کو که تا*باز دانَد حیزَکان(۳۶) را از فَتیٰ(۳۷)؟گَر نه مَعیوبات باشد در جهانتاجران باشند جمله ابلهان* حدیث« اَلْمؤْمِنُ کَیِّسٌ فَطِنٌ حَذٌِر.»« مؤمن، زیرک و هوشمند و با پرهیز است.»مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۸۶۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #4, Line #1862 ز آن جِرای روح چون نُقصان شودجانش از نُقصان آن لرزان شودپس بداند که خطایی رفته استکه سَمَن‌زارِ رضا آشفته استمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۵۰۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #1501 کار، پنهان کن تو از چشمانِ خَودتا بُوَد کارَت سلیم از چشمِ بَدخویش را تسلیم کن بر دامِ مُزدوانگه از خود بی ز خود چیزی بدزدقرآن کریم، سوره لهب(۱۱۱)، آیه ۵-۱Quran, Sooreh Al-Masad(#111), Line #1-5« تَبَّتْ يَدَا أَبِي لَهَبٍ وَتَبَّ.» (١)« دستهاى ابولهب بريده باد و هلاك بر او.»« مَا أَغْنَىٰ عَنْهُ مَالُهُ وَمَا كَسَبَ.» (٢)دارايى او و آنچه به دست آورده بود به حالش سود نكرد.« سَيَصْلَىٰ نَارًا ذَاتَ لَهَبٍ.» (٣)زودا كه به آتشى شعله‌ور درافتد.« وَامْرَأَتُهُ حَمَّالَةَ الْحَطَبِ.» (۴)« و زنش هيزم‌كش است.»« فِي جِيدِهَا حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ.» (۵)« و بر گردن ريسمانى از ليف خرما دارد.»مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۷۶۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #3760 بهرِ روزِ مرگ، این دَم مُرده باش(۳۸)تا شَوی با عشقِ سَرمَد، خواجه‌تاش(۳۹)صبر، می‌بیند ز پرده اِجتهاد(۴۰)روی چون گُلنار و زُلفینِ(۴۱) مُرادغم چو آیینه‌ست پیشِ مُجتهدکاندرین ضدّ، می‌نماید رویِ ضدّبعد ضدِّ رنج، آن ضدِّ دگر*رو دهد، یعنی گشاد و کَرّ و فَرّ(۴۲)این دو وصف از پنجهٔ دستت ببینبعد قبضِ مُشت، بَسط(۴۳) آید یقینپنجه را گر قبض باشد دایمایا همه بَسط، او بُوَد چون مبتلازین دو وَصفَش کار و مَکْسَب(۴۴) مُنتَظِم(۴۵)چون پر مرغ این دو حال او را مهمچونکه مریم مُضطَرب شد یک زمانهمچنان که بر زمین، آن ماهیان* قرآن کریم، سوره انشراح(۹۴)، آیه ۵Quran, Sooreh Ash-Sharh(#94), Line #5« فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا.»« پس، از پى دشوارى آسانى است.»مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۷۷۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #3777 هین مَکُن لاحَوْل عِمران زاده‌امکه زِ لاحَوْل این طَرف افتاده‌اممَر مرا اَصل و غذا لاحَوْل بودنورِ لاحَوْلى که پیش از قَوْل بودتو هَمی‌گیری پناه از من به حَقمن نِگاریده پناهم در سَبَق(۴۶)آن پَناهم من که مَخْلَصهات بوذتو اَعُوذْ آریّ و من خود آن اَعُوذْآفتی نَبوَد بَتَر از ناشِناختتو بَرِ یار و ندانی عشق باختیار را اَغیار پِنداری هَمیشادیی را نام بِنهادی غَمیمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۲۷۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #6, Line #1273 عَشْرها(۴۷) بر رویْ هرجا می‌نهادچون که بَرمی‌بَست چادر می‌فتادباز او آن عَشْرها را با خُدو(۴۸)می‌بِچَفْسانید(۴۹) بر اطرافِ رُوباز چادر راست کردی آن نگینعَشْرها افتادی از رُو بر زمینچون بسی می‌کرد فَن و آن می‌فتادگفت: صد لعنت بر آن اِبلیس بادشُد مُصَوَّر آن زمان اِبلیس زودگفت ای قَحْبهٔ(۵۰)‌ قَدیدِ(۵۱) بی‌ورود(۵۲)من همه عُمر این نَیَندیشیده‌امنه زِ جُز تو قَحْبه‌ای این دیده‌امتُخمِ نادر در فَضیحَت(۵۳) کاشتیدر جهان تو مُصْحَفی(۵۴) نَگْذاشتیصد بِلیسی تو، خَمیس(۵۵) اندر خَمیستَرکِ من گوی، ای عَجوزهٔ‌ دَرْدَبیس(۵۶)چند دُزدی عَشْر از عِلمِ کتابتا شود رویَت مُلَوَّن(۵۷) هَمچو سیب؟  چند دزدی حرفِ مردان خداتا فروشی و سِتانی مَرحَبا؟رَنگِِ بَربَسته تو را گُلگون نکردشاخِ بَربَسته فَنِ عُرجون(۵۸) نکردعاقبت چون چادرِ مرگت رسداز رُخَت این عَشْرها اندر فتَدچون که آید خیزخیزانِ رَحیل(۵۹)گم شود زآن پس فنونِ قال و قیلعالَمِ خاموشی آید پیش، بیست(۶۰)وایِ آنکه در درون اُنسیش نیستصیقلی کُن یک دو روزی سینه رادفترِ خود ساز آن آیینه راکه ز سایه‌ یوسفِ صاحِبْ‌قِران(۶۱)شد زُلیخایِ عَجوز از سَر جوانمی‌شود مُبْدَل(۶۲) به خورشیدِ تَموز(۶۳)آن مِزاجِ بارِدِ بَرْدُالْعَجوز(۶۴)می‌شود مُبْدَل به سوزِ مَریَمیشاخِ لبْ خُشکی به نَخلی خُرَّمی*ای عَجوزه چند کوشی با قَضا؟نَقدْ جو اکنون، رَها کُن مامَضی(۶۵)چون رُخَت را نیست در خوبی امیدخواه گُلْگونه نِهْ و خواهی مِداد(۶۶)* قرآن کریم، سوره مریم(۱۹)، آیه ۲۵Quran, Sooreh Maryam(#19), Line #25« وَهُزِّي إِلَيْكِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ تُسَاقِطْ عَلَيْكِ رُطَبًا جَنِيًّا.»« نخل را بجنبان تا خرماى تازه چيده برايت فرو ريزد.»(۱) مَفْرَش: هرچیز گستردنی، آنچه که روی زمین پهن کنند و روی آن بخوابند.(۲) پایان بین: عاقبت بین، پایان نگر(۳) کرامات: جمعِ کرامت، به معنی بزرگی و ارجمندی، سخاوت و بخشندگی(۴) مَدَد: یاری، کمک، فریادرسی(۵) چوبَک زدن: پاسبانی کردن، نگهبانی کردن(۶) خَدّ: رخسار، گونه، چهره(۷) حَبْلِ مَسَد: ریسمانی از لیفه خرما(۸) بِبُردی روز: وقت گذرانی کردن(۹) مطاری: محل پرواز، مجازاً به معنی جولانگاه، چراگاه(۱۰) ریش گاو: کنایه از احمق و نادان(۱۱) حشیش: گیاه خشک(۱۲) روی زرد: شرمسار و خجل(۱۳) مَسخ: مبدّل شدن صورت به صورتی زشت(۱۴) عَوْرت: هر چه از آن شرم کنند و نهان داشتنش بهتر باشد.(۱۵) عَنود: ستیزه کار، ستیزنده(۱۶) بَرین: بالایین و بلندترین، چرخ برین: آسمان بالایی، منظور عالم مابعدالطبیعه است.(۱۷) اسْفَلین: جمعِ اَسفَل به معنی فروتر(۱۸) سُفول: پسنی، فرومایگی و خسّت طبع(۱۹) ناخَلَف: فرومایه، بدنژاد و بدسرشت و بدکار(۲۰) خور: خورشید(۲۱) وِزْر: بار گران و نکبت و وبال و گناه(۲۲) شَرار: پاره ای از آتش که برجهد.(۲۳) تَخییل: خیال آرایی، کسی را به خیال افکندن.(۲۴) زهرآب: آب زهر آلود(۲۵) گمان‌انگیز: کسی که دائما دچار توهّم و خیال پردازی است.(۲۶) کین: کینه(۲۷) سَوْدایی: کسی که مبتلا به مرض خیال است. دیوانه(۲۸) سُوفِسْطایی: از کلمه سَفسَطه: پوشاندن حقایق به کمک لفّاظی.(۲۹) تجلّی: هویدا شدن، نمایان شدن، تابش انوار حقّ در دل سالک پس از پیمودن مراحل سلوک و وصول به مقام فناء فی‌اللّه.(۳۰) بِرّ: نیکی، نیکویی(۳١) کَالصَّبْرُ مِفْتاحُ الفَرَج: بردباری کلید گشایش است.(۳۲) آیینه دَرکَش در نَمَد: روی تافتن و چشم بر هم نهادن(۳۳) دَلْق‌پوش: صوفی ای که خرقه بر تن کند، ژنده پوش(۳۴) کَیِّس: زیرک، دانا، باهوش(۳۵) مُمَیِّز: تشخیص دهنده، تمیز کننده و جدا کننده خوب از زشت.(۳۶) حیز: نامرد، بدکار، مخنّث(۳۷) فَتیٰ: جوانمرد، کریم(۳۸) مُرده باش: بمیر، در اینجا مردن عارفانه مورد نظر است.(۳۹) خواجه‌تاش: هریک از غلام یا نوکرانی که یک خواجه یا رئیس دارند. در اینجا به معنی ملازم و همراه است.(۴۰) اِجتهاد: جهد کردن، کوشیدن، تحمّل کردن رنج و مشقّت(۴۱) زُلفین: زلف(۴۲) کَرّ و فَرّ: شکوه و جلال(۴۳) بَسط: گستردن، باز کردن، گشودن(۴۴) مَکْسَب: کسب کردن و یا آنچه که کسب می شود.(۴۵) مُنتَظِم: راست و درست(۴۶) سَبَق: ازل، قِدَم(۴۷) عَشْر: علامتی زرّین در پایان هر ده آیه، تذهیب های قرآنی(۴۸) خُدو: آب دهان، تُف(۴۹) چَفْساندن: چسباندن(۵۰) قَحْبه: زن بدکاره، روسپی(۵۱) قَدید: گوشت خشک شده(۵۲) بی‌ورود: ناشایست، ناآگاه(۵۳) فَضیحَت: عیب، رسوایی، بدنامی(۵۴) مُصْحَف: قرآن کریم(۵۵) خَمیس: لشکر و قشون، لشکر و سپاه(۵۶) دَرْدَبیس: گَنده پیر، سختی و بلا، مهره افسون(۵۷) مُلَوَّن: رنگارنگ(۵۸) عُرجون: در اینجا مطلقاً به معنی شاخه طبیعی درخت است.(۵۹) رَحیل: کوچیدن، در اینجا کنایه از مرگ است.(۶۰) بیست: مخفّف بِایست، توقّف کُن(۶۱) صاحِبْ‌قِران: در اینجا منظور نیکبخت، پیروز و مظفّر است.(۶۲) مُبْدَل: تبدیل شده، عوض شده(۶۳) تَموز: ماه اوّل تابستان، گرمای سخت(۶۴) بَرْدُالْعَجوز: سرمای پیرزن، هفت روز آخر زمستان، سه روز آخر بهمن و چهار روز اول اسفند.(۶۵) مامَضی: آنچه گذشت، گذشته(۶۶) مِداد: مرکّب************************تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسانمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۵۸۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 582, Divan e Shamsاگر خواب آیدم امشب سزای ریش خود بیندبه جای مفرش و بالین همه مشت و لگد بیندازیرا خواب کژ بیند که آیینه خیالست اوکه معلومست تعبیرش اگر او نیک و بد بیندخصوصا اندرین مجلس که امشب درنمی‌گنجددو چشم عقل پایان بین که صد ساله رصد بیندشب قدرست وصل او شب قبرست هجر اوشب قبر از شب قدرش کرامات و مدد بیندخنک جانی که بر بامش همی چوبک زند امشبشود همچون سحر خندان عطای بی ‌عدد بیندبرو ای خواب خاری زن تو اندر چشم نامحرمکه حیفست آنکه بیگانه درین شب قد و خد بیندشرابش ده بخوابانش برون بر از گلستانشکه تا در گردن او فردا ز غم حبل مسد بیند*ببردی روز در گفتن چو آمد شب خمش باریکه هرک از گفت خامش شد عوض گفت ابد بیند* قرآن کریم، سوره لهب(۱۱۱)، آیه ۵Quran, Sooreh Al-Masad(#111), Line #5« فِي جِيدِهَا حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ.»« و بر گردن ريسمانى از ليف خرما دارد.»مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۴۴۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1444, Divan e Shamsای عشق که کردستی تو زیر و زبر خوابمتا غرقه شد‌ست از تو در خون جگر خوابممولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۲۵۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1258, Divan e Shamsگر غمی آید گلوی او بگیرداد ازو بستان امیر داد باشمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۰۵۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 3056, Divan e Shamsقضا که تیر حوادث به تو همی ‌انداختتو را کند به عنایت از آن سپس سپریمولوی، دیوان شمس، رباعی شمارهٔ ۸۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Robaaiaat)# 89, Divan e Shamsای ماه چنین شبی تو مهوار مخسبدر دور درآ چو چرخ دوار مخسببیداری ما چراغ عالم باشدیک شب تو چراغ را نگهدار مخسبمولوی، دیوان شمس، رباعی شمارهٔ ۸۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Robaaiaat)# 87, Divan e Shamsای دل دو سه شام تا سحرگاه مخسبدر فرقت آفتاب چون ماه مخسپچون دلو درین ظلمت چه ره می‌کنباشد که برآئی به سر چاه مخسبمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۳۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 3030, Divan e Shamsجمع خرانی نگر که گاوپرستندیاوه شدستند بی‌شکال و فساریرو به خران گو که ریش گاو بریزادتوبه کنید و روید سوی مطاریتا که شود هر خری ندیم مسیحیوحی پذیرنده‌ای و روح سپاریاز شش و از پنج بگذرید و ببینیدشهره حریفان و مقبلانه قماریچون به خلاصه رسید تا که بگویمسوخت لبم را ز شوق دوست شراریماند سخن در دهان و رفت دل منجانب یاران به سوی دور دیاریمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۵۳۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #530 با چنین غالب خداوندی کسیچون نمیرد گر نباشد او خسیبس دل چون کوه را انگیخت اومرغ زیرک با دو پا آویخت اوفهم و خاطر تیز کردن نیست راهجز شکسته می‌نگیرد فضل شاهای بسا گنج آكنان کنج‌کاوکان خیال‌اندیش را شد ریش گاوگاو که بود تا تو ریش او شویخاک چه بود تا حشیش او شویچون زنی از کار بد شد روی زردمسخ کرد او را خدا و زهره کردعورتی را زهره کردن مسخ بودخاک و گل گشتن نه مسخست ای عنودروح می‌بردت سوی چرخ برینسوی آب و گل شدی در اسفلینخویشتن را مسخ کردی زین سفولزآن وجودی که بد آن رشک عقولپس ببین کین مسخ کردن چون بودپیش آن مسخ، این بغایت دون بوداسب همت سوی اختر تاختیآدم مسجود را نشناختیآخر آدم زاده‌ای ای ناخلفچند پنداری تو پستی را شرفچند گویی من بگیرم عالمیاین جهان را پر کنم از خود همیگر جهان پر برف گردد سر به سرتاب خور بگدازدش با یک نظروزر او و صد وزیر و صدهزارنیست گرداند خدا از یک شرارعین آن تخییل را حکمت کندعین آن زهرآب را شربت کندآن گمان‌انگیز را سازد یقینمهرها رویاند از اسباب کینپرورد در آتش ابراهیم راایمنی روح سازد بیم رااز سبب سوزیش من سودایی امدر خیالاتش چو سوفسطایی اممولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۸۰۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #2801 عاشقان کل نی عشاق جزوماند از کل آنکه شد مشتاق جزوچونکه جزوی عاشق جزوی شودزود معشوقش به کل خود رودریش گاو و بنده غیر آمد اوغرقه شد کف در ضعیفی در زد اونیست حاکم تا کند تیمار اوکار خواجه خود کند یا کار اومولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۵۵۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #550 چون ز زنده مرده بیرون می‌کندنفس زنده سوی مرگی می‌تندمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۰۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 306, Divan e Shamsعشق و طلب چه باشد آیینه تجلینفس و حسد چه باشد آیینه معایبمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۲۰۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #3201 آینه هستی چه باشد نیستینیستی بر گر تو ابله نیستیمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۶۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #2263 دل تو این آلوده را پنداشتیلاجرم دل ز اهل دل برداشتیمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۸۸۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #888 از برای آن دل پر نور و برهست آن سلطان دل ها منتظرمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۵۱۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 519, Divan e Shamsگر سینه آیینه کنی بی‌کبر و بی‌کینه کنیدر وی ببینی هر دمش کالصبر مفتاح الفرجمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۵۳۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 537, Divan e Shamsهر جا که بینی شاهدی چون آینه پیشش نشینهر جا که بینی ناخوشی آیینه درکش در نمدمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۶۳۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #2636 از قرین بی‌قول و گفت و گوی اوخو بدزدد دل نهان از خوی اومولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #6, Line #236 گشته بی‌کبر و ریا و کینه‌ییحسن سلطان را رخش آیینه‌ییمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۰۱۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #6, Line #1014 در همه ز آیینه کژساز خودمنگر ای مردود نفرین ابدمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۹۳۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #2935 حق شب قدرست در شب‌ها نهانتا کند جان هر شبی را امتحاننه همه شب‌ها بود قدر ای جواننه همه شب‌ها بود خالی از آندر میان دلق‌پوشان یک فقیرامتحان کن وآنکه حق است آن بگیرمؤمن کیس ممیز کو که تا*باز داند حیزکان را از فتیگر نه معیوبات باشد در جهانتاجران باشند جمله ابلهان* حدیث« اَلْمؤْمِنُ کَیِّسٌ فَطِنٌ حَذٌِر.»« مؤمن، زیرک و هوشمند و با پرهیز است.»مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۸۶۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #4, Line #1862 ز آن جرای روح چون نقصان شودجانش از نقصان آن لرزان شودپس بداند که خطایی رفته استکه سمن‌زار رضا آشفته استمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۵۰۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #1501 کار پنهان کن تو از چشمان خودتا بود کارت سلیم از چشم بدخویش را تسلیم کن بر دام مزدوانگه از خود بی ز خود چیزی بدزدقرآن کریم، سوره لهب(۱۱۱)، آیه ۵-۱Quran, Sooreh Al-Masad(#111), Line #1-5« تَبَّتْ يَدَا أَبِي لَهَبٍ وَتَبَّ.» (١)« دستهاى ابولهب بريده باد و هلاك بر او.»« مَا أَغْنَىٰ عَنْهُ مَالُهُ وَمَا كَسَبَ.» (٢)دارايى او و آنچه به دست آورده بود به حالش سود نكرد.« سَيَصْلَىٰ نَارًا ذَاتَ لَهَبٍ.» (٣)زودا كه به آتشى شعله‌ور درافتد.« وَامْرَأَتُهُ حَمَّالَةَ الْحَطَبِ.» (۴)« و زنش هيزم‌كش است.»« فِي جِيدِهَا حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ.» (۵)« و بر گردن ريسمانى از ليف خرما دارد.»مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۷۶۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #3760 بهر روز مرگ این دم مرده باشتا شوی با عشق سرمد خواجه‌تاشصبر می‌بیند ز پرده اجتهادروی چون گلنار و زلفین مرادغم چو آیینه‌ست پیش مجتهدکاندرین ضد می‌نماید روی ضدبعد ضد رنج آن ضد دگر*رو دهد یعنی گشاد و کر و فراین دو وصف از پنجه دستت ببینبعد قبض مشت بسط آید یقینپنجه را گر قبض باشد دایمایا همه بسط او بود چون مبتلازین دو وصفش کار و مکسب منتظمچون پر مرغ این دو حال او را مهمچونکه مریم مضطرب شد یک زمانهمچنان که بر زمین آن ماهیان* قرآن کریم، سوره انشراح(۹۴)، آیه ۵Quran, Sooreh Ash-Sharh(#94), Line #5« فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا.»« پس، از پى دشوارى آسانى است.»مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۷۷۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #3777 هین مکن لاحول عمران زاده‌امکه ز لاحول این طرف افتاده‌اممر مرا اصل و غذا لاحول بودنور لاحولى که پیش از قول بودتو همی‌گیری پناه از من به حقمن نگاریده پناهم در سبقآن پناهم من که مخلصهات بوذتو اعوذ آری و من خود آن اعوذآفتی نبود بتر از ناشناختتو بر یار و ندانی عشق باختیار را اغیار پنداری همیشادیی را نام بنهادی غمیمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۲۷۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #6, Line #1273 عشرها بر روی هرجا می‌نهادچون که برمی‌بست چادر می‌فتادباز او آن عشرها را با خدومی‌بچفسانید بر اطراف روباز چادر راست کردی آن نگینعشرها افتادی از رو بر زمینچون بسی می‌کرد فن و آن می‌فتادگفت صد لعنت بر آن ابلیس بادشد مصور آن زمان ابلیس زودگفت ای قحبه قدید بی‌ورودمن همه عمر این نیندیشیده‌امنه ز جز تو قحبه‌ای این دیده‌امتخم نادر در فضیحت کاشتیدر جهان تو مصحفی نگذاشتیصد بلیسی تو خمیس اندر خمیسترک من گوی ای عجوزه دردبیسچند دزدی عشر از علم کتابتا شود رویت ملون همچو سیب  چند دزدی حرف مردان خداتا فروشی و ستانی مرحبارنگ بربسته تو را گلگون نکردشاخ بربسته فن عرجون نکردعاقبت چون چادر مرگت رسداز رخت این عشرها اندر فتدچون که آید خیزخیزان رحیلگم شود زآن پس فنون قال و قیلعالم خاموشی آید پیش بیستوای آنکه در درون انسیش نیستصیقلی کن یک دو روزی سینه رادفتر خود ساز آن آیینه راکه ز سایه‌ یوسف صاحب‌قرانشد زلیخای عجوز از سر جوانمی‌شود مبدل به خورشید تموزآن مزاج بارد بردالعجوزمی‌شود مبدل به سوز مریمیشاخ لب خشکی به نخلی خرمی*ای عجوزه چند کوشی با قضانقد جو اکنون رها کن مامضیچون رخت را نیست در خوبی امیدخواه گلگونه نه و خواهی مداد* قرآن کریم، سوره مریم(۱۹)، آیه ۲۵Quran, Sooreh Maryam(#19), Line #25« وَهُزِّي إِلَيْكِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ تُسَاقِطْ عَلَيْكِ رُطَبًا جَنِيًّا.»« نخل را بجنبان تا خرماى تازه چيده برايت فرو ريزد.»

Previous episodes

  • 1426 - Ganje Hozour audio Program #833 
    Thu, 24 Sep 2020
  • 1425 - Ganje Hozour audio Program #832 
    Wed, 16 Sep 2020
  • 1424 - Ganje Hozour audio Program #831 
    Thu, 10 Sep 2020
  • 1423 - Ganje Hozour audio Program #830 
    Wed, 02 Sep 2020
  • 1422 - Ganje Hozour audio Program #829 
    Fri, 28 Aug 2020
Show more episodes

More canadian technology podcasts

More international technology podcasts

Choose the genre of podcast